بسوخت

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری*****

ونهال برهنه توی قاب ناگهان شکوفه می دهد
دست به گردنم می اندازد و نسیم
ملایم مثل تو ومثل پرنیان
عطر شالیزار از شال سرم بر می خیزد
مرا می بوسی و گیلاسی
روی لبانم نطفه می بندد
وپرنیان در سبزه زار می دود
ملایم مثل........
کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد
تا که هر بی سر وپایی
نشود یار کسی
عقده ی دل میگشایم
گریه ی دیوانه وار
از غم نا مردمی هاااااا بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم







زبان سوزد
اگر نهان کنم ترسم که
مغز استخوان سوزد
خودم تنها دلم تنها وجودم بی کس و تنها
در این شهر فراموشی
در این مستی و بیهوشی
به دور افتاده ام تنها...............
